به گزارش پایگاه خبری موزه سینمای ایران، فاطمه آبروش خبرنگار سینمایی در یادداشتی نوشت: مدرسه در سینمای ایران تنها یک لوکیشن برای روایت قصههای کودکانه نبوده است؛ کلاس درس، حیاط مدرسه، اضطراب امتحان و زنگ آغاز سال تحصیلی، در آثار ماندگاری چون «مشق شب»، «خانه دوست کجاست؟»، «بچههای آسمان» و «رنگ خدا» به بستری برای بازنمایی جهان کودکان و نقد مناسبات اجتماعی و آموزشی تبدیل شدهاند؛ تصاویری که با فرارسیدن نخستین روز مهر، هنوز زنده و آشنا به نظر میرسند.
سینمای ایران، بهویژه در دهههای ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰، پیوندی جدی و ماندگار با دنیای کودکان و فضای مدرسه داشت. در آن سالها، دوربین بسیاری از فیلمسازان به جای فاصله گرفتن از کودکان، همارتفاع با نگاه آنان قرار میگرفت. مسئلهای به ظاهر ساده مانند گم شدن یک دفتر مشق، نداشتن کفش، ترس از تنبیه یا دیر رسیدن به کلاس، بهانهای میشد تا قصهای انسانی و گاه جهانی شکل بگیرد.

مدرسه؛ جهانی بزرگ در یک قاب کوچک
«خانه دوست کجاست؟» ساخته عباس کیارستمی، یکی از روشنترین نمونههای حضور مدرسه در سینمای ایران است.
فیلم از یک کلاس درس و تهدید دانشآموزی به اخراج آغاز میشود؛ زیرا تکالیف خود را در دفتر ننوشته است. همین اتفاق ساده، احمد را وادار میکند برای بازگرداندن دفتر همکلاسیاش راهی روستای مجاور شود.
در این فیلم، دفتر مشق دیگر فقط چند برگ کاغذ نیست؛ به نشانهای از مسئولیت، دوستی و نگرانی یک کودک برای سرنوشت دوستش تبدیل میشود. مدرسه نقطه آغاز داستان است، اما پرسش اصلی فیلم بیرون از دیوارهای کلاس شکل میگیرد: آیا بزرگسالان واقعاً صدای کودکان را میشنوند؟
کیارستمی در مستند «مشق شب» نیز مستقیماً به سراغ دانشآموزان رفت. کودکان مقابل دوربین از تکلیف، تنبیه، تشویق، ترس و فضای خانه سخن میگویند. پاسخهای آنان تصویری فراتر از یک مدرسه مشخص ارائه میکند و مناسبات آموزشی و خانوادگی یک دوره را پیش چشم مخاطب قرار میدهد.

«مشق شب» نشان داد که سینما میتواند بدون شعار، یکی از روزمرهترین تجربههای دانشآموزان را به مسئلهای اجتماعی تبدیل کند.
«اولیها» ساخته عباس کیارستمی نیز تجربه ورود کودکان به مدرسه را ثبت میکند؛ تجربهای که برای برخی با کنجکاوی و هیجان و برای برخی دیگر با گریه، اضطراب و دشواری جدایی از خانواده همراه است.
این اثر، مدرسه را نخستین مواجهه جدی کودک با جامعهای بزرگتر از خانه نشان میدهد؛ جایی که او باید قواعد تازهای را بشناسد و راهی برای حضور در جمع پیدا کند.

کفشهایی که روایتگر یک جامعه شدند
در «بچههای آسمان» به کارگردانی مجید مجیدی، مدرسه یکی از مهمترین نقاط پیشبرنده داستان است. علی کفشهای خواهرش زهرا را گم میکند و دو کودک ناچار میشوند یک جفت کفش را میان خود تقسیم کنند؛ زهرا با آن به مدرسه میرود و علی در میانه راه کفشها را تحویل میگیرد تا دیر به کلاس نرسد.
رفتوآمد نفسگیر میان خانه و مدرسه، فقر را بدون نمایشهای اغراقآمیز به تصویر میکشد. فیلم با یک اتفاق کوچک، جهانی از مسئولیت، شرمندگی و همدلی را میسازد. مدرسه در اینجا تنها محل تحصیل نیست؛ جایی است که فاصلههای طبقاتی آشکار میشوند. بعضی کودکان وسایلی نو دارند و برخی دیگر برای داشتن ابتداییترین امکانات، ناچار به پنهانکاری و تحمل دشواریاند.

مجیدی در «رنگ خدا» نیز به سراغ کودکی نابینا میرود که در مدرسهای ویژه تحصیل میکند. تعطیلی مدرسه و بازگشت محمد به خانه، مسیر اصلی قصه را میسازد.
فیلم، آموزش و استقلال کودک را در برابر نگاه ترحمآمیز یا طردکننده بزرگسالان قرار میدهد و یادآور میشود که مدرسه برای بسیاری از کودکان دارای معلولیت، فقط محل درس خواندن نیست؛ مسیری برای حضور مستقلتر در جامعه است.

کلاس درس؛ آینهای روبهروی بزرگسالان
یکی از ویژگیهای مهم آثار مدرسهای سینمای ایران این است که اغلب بیش از کودکان، رفتار بزرگسالان را به پرسش میکشند. معلم، مدیر و والدین در این فیلمها نمایندگان جهانی هستند که قوانینش را کودکان تعیین نکردهاند، اما باید پیامدهای آن را تحمل کنند.گاه یک معلم سختگیر، ترس را جایگزین یادگیری میکند و گاه آموزگاری دلسوز، مسیر زندگی یک دانشآموز را تغییر میدهد.
سینما از خلال همین شخصیتها، به این پرسش پرداخته است که آموزش تنها انتقال محفوظات است یا باید به شناخت، گفتوگو و پرورش شخصیت کودکان نیز منجر شود؟
البته تصویر مدرسه در سینمای ایران همیشه تلخ و جدی نبوده است. «ورود آقایان ممنوع» ساخته رامبد جوان، با انتخاب یک دبیرستان دخترانه و تقابل مدیر سختگیر مدرسه با معلم مرد شیمی، ظرفیت مدرسه برای خلق موقعیتهای طنز را به کار گرفت.
در این فیلم نیز نظم رسمی مدرسه، روابط معلمان و شیطنت دانشآموزان بخشی اساسی از روایت است؛ اما اینبار کلاس و دفتر مدیریت، به فضایی برای کمدی و بازنگری در بعضی قضاوتهای از پیش تعیینشده تبدیل میشوند.

مدرسهای برای کودکان فراموششده
سینمای اجتماعی سالهای اخیر نیز مدرسه را از زاویهای متفاوت دیده است. در فیلم «خورشید» به کارگردانی مجید مجیدی، گروهی از کودکان کار برای یافتن گنجی پنهان وارد یک مدرسه میشوند. مدرسه در این اثر، در مرز میان امید و محرومیت قرار دارد؛ مکانی که میتواند کودکان را از چرخه کار و آسیب دور کند، اما خود برای ادامه فعالیت با محدودیتهای فراوان روبهرو است.
حضور این کودکان در کلاس درس، شکاف میان حق آموزش و واقعیت زندگی آنان را نمایان میکند. کودکانی که باید پشت نیمکت بنشینند، در خیابان کار میکنند و مدرسه برایشان نه یک مسیر طبیعی، بلکه فرصتی دشوار و شکننده است.
در چنین آثاری، سینما صرفاً از خاطره خوش ماه مهر سخن نمیگوید؛ بلکه یادآوری میکند آغاز سال تحصیلی برای همه کودکان تجربهای یکسان نیست. برای برخی، اول مهر با کیف و دفتر نو آغاز میشود و برای برخی دیگر، همچنان با دغدغه هزینه تحصیل، دوری مسیر، کار کودک یا احتمال ترک تحصیل همراه است.
چرا فیلمهای مدرسهای کمتر شدهاند؟
با وجود جایگاه پررنگ مدرسه در آثار ماندگار سینمای ایران، در سالهای اخیر تعداد فیلمهایی که جهان واقعی دانشآموزان را محور اصلی روایت قرار دهند، کاهش یافته است.
کودکان امروز با تجربههایی تازه، از آموزش مجازی و شبکههای اجتماعی تا اضطرابهای تحصیلی، فشار آزمونها، تغییر روابط خانوادگی و شکلهای تازه تنهایی روبهرو هستند؛ موضوعاتی که هنوز کمتر به قصههای جریان اصلی سینما راه پیدا کردهاند.
از سوی دیگر، بسیاری از تولیدات کودک و نوجوان نیز به جای نزدیک شدن به زندگی روزمره این نسل، بیشتر به سرگرمیهای فانتزی یا آثار مناسبتی گرایش پیدا کردهاند.
سرگرمی بخشی ضروری از سینمای کودک است، اما تجربه آثار ماندگار نشان میدهد فیلمی درباره کودکان زمانی اثرگذارتر میشود که آنان را جدی بگیرد و جهان را از زاویه نگاه خودشان روایت کند.
مدرسه یکی از معدود فضاهایی است که میتوان در آن بخش بزرگی از مسائل جامعه را بهصورت فشرده مشاهده کرد؛ از عدالت آموزشی و تفاوتهای طبقاتی گرفته تا روابط نسلی، مهاجرت، معلولیت، دوستی، رقابت، خشونت و امید به آینده. به همین دلیل، بازگشت فیلمسازان به مدرسه صرفاً احیای یک ژانر نوستالژیک نیست؛ بلکه میتواند راهی برای شناخت دقیقتر نسل تازه باشد.
ماه مهر؛ فرصتی برای بازگشت سینما به نیمکتها
تصاویر بهجامانده از فیلمهای مدرسهای سینمای ایران، هنوز برای چند نسل خاطرهانگیزند؛ کودکی که دفتر دوستش را در دست گرفته و کوچهبهکوچه دنبال خانه او میگردد، خواهر و برادری که یک جفت کفش را میان خود تقسیم میکنند و دانشآموزانی که مقابل دوربین از ترسها و تکالیفشان سخن میگویند.
ماندگاری این صحنهها نشان میدهد برای ساختن یک فیلم اثرگذار درباره کودکان، همیشه به ماجراهای پیچیده نیاز نیست. گاهی یک دفتر مشق، یک جفت کفش یا صدای زنگ مدرسه کافی است تا قصهای از یک نسل و حتی یک جامعه روایت شود.
اول مهر، تنها موعد بازگشایی مدارس نیست؛ روز گشوده شدن دوباره پنجرهای به جهان کودکان است. جهانی که سینمای ایران زمانی با دقت و صداقت به آن نگاه میکرد و امروز نیز بیش از هر زمان دیگری به دیده شدن نیاز دارد. شاید وقت آن رسیده باشد که دوربینها بار دیگر به کلاسهای درس بازگردند؛ نه فقط برای ثبت خاطره ماه مهر، بلکه برای شنیدن حرفهای نسلی که آینده را از همین نیمکتها آغاز میکند.