به گزارش پایگاه خبری موزه سینمای ایران، در یادداشت ستاره کدخدایی آمده است :
گوشی را برمیدارم. ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ با فونتی سبز به چشمم زل زده است. برای هستی مینویسم: «پاشو بیا. درختی را که کاشته بودیم بار داده. یه خروار توت و آلبالو .»
انگشتم هنوز از روی دکمه ارسال بلند نشده که جوابش میآید انگار پشت خط کمین کرده بود.
نوشت: «کجا بیام خاله؟ دیشب جنگ شده!»
خنده ام میگیرد. باز شلنگتخته انداختنهای همیشگیش گل کرده. از صدقه سر بابای طنازش همین شوخیکردن را ارث برده بود.
نوشتم: «بیا، بادمجون بم آفت نداره. کرایهٔ اسنپت با من.»
دوزاریاش افتاد که باور نکردهام. طاقتش طاق شده. سه نقطه میآید و میرود. دوباره میآید و میرود. آخر سر مینویسد:
«خاله اسرائیل زده؛ جدی میگم صداشو نشنیدی؟»
گوشی از دستم ول میشود؛ تلپ.
ما غروب روز قبل از تهران زده بودیم بیرون. آمده بودیم باغ شهریار. هنوز بوی خاک آبخورده لابهلای درختها میپیچید و شاخههای توت از سنگینی بارشان کمر خم کرده بودند. اولین چیزی که از ذهنم گذشت، راستش خیلی قشنگ نبود.
گفتم:
«شکر! قبل از بلوا زدیم به چاک».
اما هنوز این شکر از گلویم پایین نرفته بود که عرق شرم نشست روی پیشانیام.
یعنی چه؟
مردم توی تهران زیر موشک باشند و من اینجا، زیر سایه آلبالوها، خدا را شکر کنم که جانم را برداشتهام و فرار کردهام؟
استغفرالله.
تلویزیون را روشن کردم. بعد نت گوشی را.
بعد یکی دیگر از خبرها را.
خبر درست بود.
از آن درستهایی که آدم دلش میخواهد دروغ باشند.
جنگ شده بود.
نه از آن جنگهایی که توی کتاب تاریخ میخوانیم و بعد ورق میزنیم و رد میشویم.
جنگ آمده بود نشسته بود وسط زندگی مردم.بار قبلی که جنگ را دیده بودم، شش هفت سال بیشتر نداشتم. از آن روزها فقط یک آژیر قرمز یادم مانده و چادر مادرم که ما را مثل جوجههای خیس جمع کرده بود توی حمام.راستش همان موقع هم ترس چندانی توی کتم نمیرفت.حالا بعد از این همه سال، دوباره همان کلمه برگشته بود.
جنگ.
با همان چهار حرف کوتاه و آن سایه بلندش. نگاهم افتاد به کامران.
توی حیاط قدم میزد و تلفنی حرف میزد.آرام بود. زیادی آرام. با خودم گفتم نکند این کوچ ناگهانی به باغ از همان بو کشیدنهای سیاسی همیشگیاش بوده؟
من اگر غرق دیوان حافظ و مثنوی میشوم، او از لابهلای خبرها و تحلیلها سر درمیآورد.
خدا را شکر، سهم من از دنیا مردی شده که گاهی عقلش به اندازه هزار جلد روزنامه کار میکند.البته اگر مامان این نوشته را بخواند، میگوید «از دعای مادر داری دختر جان.»
بگذار همان را بگوید. ضرری ندارد.
ظهر نشده بود که تلفنها شروع شد.یکی میپرسید بنزین ذخیره کردهاید؟
یکی میگفت نان بخرید.
یکی میگفت پول نقد کنار بگذارید.
یکی میگفت تهران را میزنند.
یکی میگفت نمیزنند.
و من همان وسط فهمیدم جنگ فقط موشک و پدافند نیست.
جنگ از سیم تلفنها هم رد میشود.
از لرزش صدای آدمها.
از سکوتهای طولانی بین دو جمله.
از آن «الو؟» گفتنی که تهش یک عالمه نگرانی خوابیده. حالا باید جدی جدی در جنگ نفس میکشیدیم. پشتم لرزید. اما «ان مع العسر یسرا» را برای چه وقت گذاشتهاند؟
حالا وقتش بود؛ باید از کولهپشتیِ معارفی که سالها در دانشکدهٔ ادبیات انبار کرده بودم، نسخههای آرامبخش میکشیدم بیرون. اول برای خودم، بعد برای نگین؛ دخترِ نوجوانم که کنجکاویاش به ترسش میچربید. این هم از خوش شانسِی ما بود. برعکسِ هستیِ خواهرزادهام که با بیست سال سن، و قهرمان والیبال بودن قالب تهی کرده بود. تازه پیرمرد و پیرزنِهای فامیل هم دلداری میخواستند.
اضطرابها مثل مور و ملخ از سوراخِ ذهنها بیرون زده بودند. کافی بود یکی بگوید فلان موشک خورد به فلان محله، تا فسنجانِ ناهار زهرِمارِ همه بشود و کلِ بافتههای روانشناسانهٔ من پنبه. دیدم فایده ندارد؛ باید دست به دامنِ امدادِ غیبی شد. اولین پنجشنبهٔ جنگ، همه را هدایت کردم توی آلاچیق. مفاتیح را باز کردم و یک دعای کمیلِ جانانه خواندم. از قصد، ترجمهٔ فارسیاش را هم چاشنی کردم تا به مغز استخوانشان بنشیند. خدا هم لوطیگری کرد؛ همان شب بارانِ غریبی بارید. بارانِ تند روی سقفِ آلاچیق، ضمیمه شد به دلِ نگرانِ آنها و دلِ آرامِ من.
چرا من مثل عمهفخری مدام کانالهای خبری را بالا و پایین نمیکنم؟ یا مثل سوری، غصهٔ تمام شدن قرصهای بازار را ندارم؟ یا مثل مامان عصمت نقشه نمیکشم که فریزر را تا خرخره از نان و گوشت پر کنم؟
نمیدانم.ادعای عارفمسلکی هم ندارم.
هرچه آن شب حساب کردم، نفهمیدم این بیباکی از کجا میآید. تلقین بود؟ اثر همنشینی با حافظ و مولانا بود؟ یا فقط تنبلیِ ذاتیِ من برای ترسیدن؟
هرچه بود، جنگ سنگ محک خوبی شد؛ ببینم چقدر مرگ را پذیرفتهام، منی که این همه عاشق زندگیام.
به ایمانِ این مردم مؤمن بودم. به استقامتِ جانسختشان. مخصوصاً وقتی صدای شلیک پدافندها بلند میشد، دلم غنج میرفت.
توی دلم برای ارتش و سپاه دست به دعا میشدم. شبها، روی پشتبام، ردِ سرخ و پایدارِ موشکهای ایرانی غرور را در رگهایم میدواند. درست که از رد خراش موشک دشمن به صورتِ زیبای آسمانِ وطن دلم خطخطی میشد، اما من از میانِ مدادرنگیها، مدادِ سبز و سفید و سرخ را تراشیده بودم تا به رنجهای خاکستریِ این خاک، نور بپاشم. اما برای بدخواهانش، در کاسهٔ گداییشان، چیزی بیشتر از یک سکهٔ دو ریالیِ سیاه و زنگزده نداشتم که پرت کنم .
نوشتم. هر روز برایش نوشتم. قلبم گواهی میداد و فریاد میزد: طوفان که بیاید، بیمِ سهمِ زنجیرهای لرزان و بیریشه است. تنها تویی که از گردنِ روزگار باز نمیشوی؛ وطن! تویی که چسبیدهای به استخوانِ چپِ سینه.