به گزارش پایگاه خبری موزه سینمای ایران، فرشاد گل سفیدی در این یادداشت افزوده است : جنگها، پیش از آنکه مرزها و سرزمینها را ویران کنند، روح و روان انسانها را نشانه میگیرند. هر جنگ، هر یورش، هر تجاوز، قبل از هر چیز حمله به هویت و خاطرات اهالی آن سرزمین است. چیزی که شاید برای نسلها در حافظهی جمعی آن دیار باقی بماند و به مرور، تاثیرات دردآور خود را نمایان کند.
قطعاً هیچکس، منظورم هیچ انسانِ سالمی از جنگ خوشش نمیآيد. جنگ، کشتار، خشونت، ویرانی... اینها مفاهیمی هستند که انسان حتی از شنیدن نام آنها آزارده خواهد شد. برای منِ فیلمساز که ۴۹ سال زیستهام و در این طولِ زیستی، سه بار جنگ را از نزدیک لمس کرده و به نوعی فرزندِ جنگ محسوب میشوم، شاید تلخترین تاثیر، آن بوده که برای چندمین بار شاهد ویرانی زندگیهایی بودم که با هزاران امید بنا شده بودند.
کودکانی را دیدم که آغوش امن والدین خود را به ناگاه خالی دیدند. پدران و مادرانی که داغ فرزند دیدند. خانوادههایی که به ناچار باید تا پایان عمر، دیده به جای خالی عزیزان خود بدوزند، و نمودهای دردناک دیگری که همه ما در این روزها دیده و یا شنیدهایم.
ما در سینما، در کنار سایر مفاهیم، درباره امید، عشق، خانواده و حافظهی جمعی حرف میزنیم؛ اما جنگ ناگهان تمام این مفاهیم را از جهان انتزاعی بیرون کشیده و به واقعیتی ملموس تبدیل میکند.
در روزهایی که خبرِ اضطراب، ناامنی و فقدان، بخشی از زندگی مردم میشود، هنرمند دیگر نمیتواند صرفاً ناظر باشد. او ناچار است بیشتر گوش بدهد، بیشتر بفهمد و مسئولانهتر خلق کند. چرا که اصولاً من معتقدم، نشستن در سایه و حضورِ صرف در حاشیهی امنِ زندگی، منجر به خلق آثار ارزشمند نخواهد شد.
هنرمند باید با درد بیامیزد؛ چرا که فقط از آمیزش با درد، هنر زاییده میشود. البته من هیچگاه ادعایی نداشتهام و همیشه سعی کردهام اگر به نوعی چیزی را خلق میکنم، در کنارش چیز ارزشمندتری را هم بیاموزم.
من باور دارم مردم سرزمینم "ایران"، در سختترین روزها، بیش از هر چیز به ایستادگی، امید و کرامتشان نیاز دارند. چیزی که در این روزها برای من پررنگتر شد، معنای «وطن» بود؛ نه فقط به عنوان یک جغرافیا، بلکه به عنوان مجموعهای از اقوام، فرهنگها، تاریخ و ریشههایی که ما را "به هم" متصل میکند؛ ما را "با هم" متحد میکند.
وطن برای من، چهره مادریست که نگران فرزندش است، جوانیست که با وجود ترس، هنوز برای آینده رویا دارد، و پدریست که با همه فشارها هنوز زندگی را رها نکرده است. آیا این ارزشمند نیست؟
من، بعد از ساخت فیلم «هفت بهار نارنج»، بیش از گذشته به این فکر میکنم که سینما باید پناهی برای انسان باقی بماند؛ جایی برای یادآوریِ مهربانی، گفتوگو و حفظ انسانیت در زمانهای که خشونت، به شکلی مداوم خودش را به ما تحمیل میکند.
جنگ، اگرچه ویران میکند، اما مسئولیت هنرمند را هم روشنتر میکند: اینکه فراموش نکنیم "کرامت انسان"، در گرو حفظ "ریشههایش" است. و همه ما، حتی اگر به هر عنوانی، دیگر اعتقادی به مفهوم "میهنپرستی" نداشته باشیم (چرا که انسان این عصر، مایل به از میان برداشتن مرزهاست)، حداقل بدانیم که این خاک (به تعبیر یکی از نویسندگانمان، "خاکِ خونخورده")، هویتِ ماست و "هویت"، یعنی "خودِ ما"!
ارادتمند؛ فرزندِ سرزمین..