به گزارش پایگاه خبری موزه سینمای ایران، «مهدی حیدری»، عکاس سینما در یادداشتی اختصاصی برای موزه سینما نوشته است: در روزگاری که واژه «جنگ» از تیتر خبرها پا را فراتر گذاشته و وارد زیست روزمره ما شده، هنرمند ناگزیر است پرسشی قدیمی را از نو صورتبندی کند: در برابر خشونت عریان، نقش او چیست؟ سکوت؟ روایت؟ اعتراض؟ تسلّا؟ و مهمتر از همه، او چگونه میتواند در میانهی این آشوب، وفاداریاش را به سرزمینی که در آن نفس میکشد حفظ کند؟
زیستن در شرایط جنگ، حتی اگر در فاصلهای ظاهراً امن رخ بدهد، نوعی جابهجایی پنهان در روح و ادراک ما ایجاد میکند. جهان به دو نیمه تقسیم میشود: «اینجا»یی که هنوز بناست عادی جلوه کند، و «آنجا»یی که صدای آژیر، جای زنگ در و مدرسه و زنگ تلفن را گرفته است. اما این دو نیمه از هم جدا نیستند؛ تصویرها، صداها و روایتها مدام از مرزها عبور میکنند و حافظه جمعی ما را شکل میدهند. هنرمند، بهویژه هنرمندی که ریشه در یک خاک، یک زبان و یک پرچم دارد، دقیقاً در همین ناحیهی مرزی ایستاده است؛ جایی میان واقعیت خشن و امکان رؤیا دیدن برای آیندهی سرزمینش.
برای من، زیست در شرایط جنگ، پیش از آنکه موضوعی سیاسی باشد، مسئلهای انسانی و سرزمینی است. جنگ بیش از هر چیز، امکان روایت را تهدید میکند: وقتی خانهای نیست، چگونه میشود خاطرهای را در آن جا داد؟ وقتی تقویم هر روزش با فقدان ورق میخورد، چطور میتوان برای فردا برنامه ریخت؟ هنر، در چنین وضعیتی، تلاشی است برای نجات دادن تکههایی کوچک از امکان معنا؛ برای ثبت لحظههایی که در هیاهوی بمب و ویرانی، میکوشند هنوز انسانی بمانند و در عین حال، پیوندشان را با هویت ملیشان گم نکند.
عکاسی، بهعنوان هنری مبتنی بر حافظه تاریخی تصویر و زمان، رابطهای ویژه با جنگ دارد. جنگ همواره میخواهد روایت را کوتاه کند، لحظه را قطعی و بیبرگشت جلوه دهد و انسان را به یک «عدد» در آمار تبدیل کند. اما عکاسی اصرار دارد که به هر لحظه و هر چهره، زیستی یگانه بدهد؛ روایتی که نه فقط از رنج انسان، که از ریشههای او هم سخن میگوید. در قاب عکاسانه، سوژه فقط یک تصویر نیست؛ او حامل بخشی از تاریخ فرهنگی و سرزمینی است که پرچمش نه یک نماد سیاسی، بلکه نشانهای از پیوند، خاطره و استمرار نسلهاست. این نگاه، برای من، مهمترین مواجههی هنرمند با جنگ است: بازگرداندن فردیت به انسانها در جهانی که میخواهد همهچیز را سادهسازی کند و در عین حال، یادآوری اینکه هر چهره بخشی از یک ملت است، نه یک آمار.
زیستن در عصر جنگهای بیوقفه، هنرمند را در معرض دو وسوسه قرار میدهد: یکی میل به فاصله گرفتن، و دیگری غرق شدن در بازنمایی صرف خشونت. فاصله گرفتن از ترس تکرار کلیشهها و بهرهکشی از رنج؛ و غرق شدن، از شوق پاسخگویی فوری. هنرمند اما باید راهی میان این دو پیدا کند: نه چنان دور شود که رنج مردمی که با او پرچم مشترک دارند برایش انتزاعی شود، و نه آنقدر نزدیک که هویت خود را در تصاویر زخمی گم کند. هنر در بستر جنگ، اگر قرار است ماندگار باشد، باید به لایههای زیرین خشونت برسد: به ترسها، تنهاییها، گسست خانوادهها، و حتی احساس گناه کسانی که زنده ماندهاند.
در نهایت، شاید بزرگترین مسئولیت هنرمند در روزگار جنگ این باشد که به ما یادآوری کند رنج، هرقدر جمعی باشد، همیشه از بدنها و سرگذشتهای فردی عبور میکند. و هیچ جنگی آنقدر بزرگ نیست که بتواند جزئیات یک نگاه، یک لبخند گذرا یا سکوت کوتاهی در یک قاب را از بین ببرد. همین جزئیات است که تاریخ را انسانی میکند و موزهی سینما، با حفظ و نمایش آنها، به ما کمک میکند یک حقیقت ساده را فراموش نکنیم: در دل هر تصویر جنگ، امکانی برای دوباره اندیشیدن به صلح و آیندهی سرزمینی که زیر پرچمش زیستهایم، نهفته است