به گزارش پایگاه خبری موزه سینمای ایران، امروز، ۳۰ فروردین ماه سالروز درگذشت سعدی افشار است؛ هنرمند که در چشم و دل بسیاری از دوستداران تئاتر ایران به ویژه هنرمندان و علاقهمندان نمایشهای ایرانی چهرهای دوستداشتنی است و کسانی چون محمود دولتآْبادی، بهرام بیضایی، علی نصیریان، محمود استادمحمد و ... هنرش را ستودهاند و او را عزیز و محترم شمردهاند.
سعدی افشار با نام کامل سعدالله زحمتخواه از آخرین بازماندگان نسل طلایی سیاهبازان ایرانی است که در سیزدهسالگی با دوده لوله بخاری خودش را سیاه کرد و اولین تجربه سیاهبازیاش را اجرا کرد.
از همان کودکی، زندگی سختی داشت و سایه پدر بر سرش نبود و مادرش با مرارت بسیار، او را به دندان کشید. با همراهی یکی از خیرین، راهی مدرسه شد اما چون سنش از سن تحصیل گذشته بود، فقط توانست دوره اکابر را به مدتی محدود سپری کند و با کورهسوادی که به دست آورده بود، روزنامه و بعضی متون را میخواند.
گرچه از دانش نظری کمبهره بود اما زندگی، با همه فراز و فرودهایش، بزرگترین معلم او بود. استعدادی خدادادی داشت که آن را به بهترین شکلی به کار گرفت و با کوششی کمنظیر، نه تنها هموطنان خود که تماشاگرانی فراتر از مرزهای ایران زمین و هنرمندی بزرگ همچون پیتر بروک را شگفتزده کرد.

از همان ۱۲، ۱۳ سالگی علاقهمند به سیاهبازی شد و با بعضی از بچههای محل صورت خود را سیاه میکردند اما فوت و فن کار را نمیدانستند. از کوچههای محله شروع کرد تا اینکه به بنگاه «شایان» راه یافت اما آنجا سیاهی بود به نام نعمت گلزار که در عروسیها برنامه اجرا میکرد و طبیعی بود که در حضور او کار را به نوجوانی از راه نرسیده نسپارند تا اینکه بیماری یکی از اعضای گروه سبب ورود این نوجوان مشتاق شد ... نخستین اجرا و خندههای تماشاگران و انعام ۵ تومانی او را در این راه ماندگار کرد.
از نیمه دهه ۵۰ به تئاتر نصر رفت و اولین کارش در این تئاتر با نمایش «بلورک و چشمه نوش» مهدی سنایی رقم خورد.
او درباره ویژگیهای لازم برای یک «سیاه» گفته بود: «سیاه باید اول از همه تعهد و تعصب داشته باشه، باخدا باشه، خیلی وقتشناس باشه. سیاه باید سر وقت بیاد، تشخیصدهنده همه باشد. مثلا هر سیاهی بیاد، مجلس رو نگاه میکنه که از چه صنفی است، باید تشخیص بده بالای شهر یا پایین شهر، چه نمایشی بگذاریم. شناختشون باید خوب باشه چون سیاه است که با مردم طرف است و با آنها زندگی میکند.»
درباره تداوم حضورش هم در سیاهبازی گفته بود: «اینکه من میخواهم سیاهبازی کار کنم، این نیم ساعت، سه ربع کار را به خاطر خودم نمیخواهم که لباس سیاه به تنم کنم. این هم امانتی است روی دوش ماست و هم اینکه از گذشته این سیاهی روی دست ماست. من میخواهم این سیاهی مطرح بشه. همه میدانند من برای کار کردن آتیشی ندارم. این کار مال من نیست. مال کسانی است که واقعا زحمت کشیدند. من فقط میخواهم مردم بدانند سیاهی بوده و برای همین است که کار میکنم.»
زندگی با سعدی افشار چندان مهربان نبود. دست و پنجه نرم کردن با فقر، چیزی بود که از کودکی با او دمخور بود و در نهایت هم با وجود درخشش بر صحنه تئاترهای فرنگ و استقبال تماشاگران فرانسوی و اسپانیایی اما بختک نداری، همچنان بر زندگیاش سایه افکنده بود. در نهایت، نوروز سال ۹۲ به دلیل عفونت ریه در بیمارستان بستری شد و بعد از ترخیص چندروزه بار دیگر به بیمارستان «سینا» منتقل شد و سرانجام ۳۰ فروردین همان سال از دنیا رفت.
پسر صدیقه خانوم که هرگز پدر خود را ندید، دل پر غصهای داشت و شاید همین غصهها سبب شد تا خندههای تماشاگران برایش لذتبخشتر باشد ... همان خندهها باعث شد نیم قرن در سیاهبازی ماندگار شود و حال آنکه خودش گفته بود: «اگر میگفتند خوب نیست، ما میرفتیم دنبال کار دیگهای. فکر میکنم هر کار دیگهای بود، برای من بهتر میشد.»
منبع: ایسنا/ کتاب «سبک زندگی و زندگی هنری سعدی افشار» نوشته محمد خزائلی.