به گزارش پایگاه خبری موزه سینمای ایران، محمد مهدی عسگری نوشته است : غروبِ جمعه دلگیر، پشت میز نشسته ام تاریخ می خوانم، نه از روی اشتیاق، بر خلاف همیشه، از روی بی حوصلگی با انگشت، روی بخار شیشه قلبی می کشم، شاید برای دل بی قرار، شاید برای ایران...
و اندکی بعد با اشک آن را پاک می کنم تا کسی شاهد بی تابی ام نباشد
همیشه لا به لای اوراق تاریخ، با چشمان بسته، روح را پرواز داده ام تا روزهای سختِ نبردِ قهرمانان این بوم و بر، با هرزگان و گمراهان دوست داشتم کنار آرش باشم، تا خود ببینم مگر چه اندازه تیر در چله کمان برای حفظ مرزهای ایران کشید تا عاقبت جان دهد...
نه؛ افسانه نه...
دوست داشتم کنار مردان و زنانی از این خاک باشم که افسانه آرش را زنده که نه، زندگی کردند.
کاش می شد کنار آریو برزن در دروازه پارسی باشم و در کنار سربازان ایران، راه بر سپاه اسکندر ببندم تا دست آن دیوانگان به تخت جمشید نرسد یا در کنار ابومسلم خراسانی و سربازان ایران، برای ستاندن داد مردمی مظلوم و خسته از ظلم امویان، شمشیر بکشم
یا در رکاب جلال الدین خوارزمشاه و سربازان ایران باشم تا در نبرد با مغول سفاک و خونخوار، نقشه ایران را از گزند تغییر برهانم
یا در سپاه سربازان ایران، در کنار شاه عباس، برای آنکه تبریز عزیز از آغوش وطن جدا نماند، جان دهم
یا در کنار نادرشاه در برابر تجاوز افغانستان، با قائم مقام فراهانی در برابر هجوم تزار روس، همراه با بی بی مریم بختیاری در نبرد با هجوم بیگانه باشم.
با نواب صفوی برای کوتاه کردن دست اجبنی از اداره مملکت، کنار رئیسعلی دلواری، ستارخان، صیاد، باکری و همت...
کنار همه آنان که نامشان برابر است با یک ملت
سربازانی که در دلشان، با سپاهی از امید و ایمان، بر سپاه شوم و شیطان شوریدند
نگاهم بر کوه های تهران مانده است، استوار ولی آرام
بر این سرزمین چه گذشته است در این سالیان که هنوز محکم و پابرجاست
زخم خورده است، اما هر بار قوی تر، زندگی در آن روییده است، زیباتر و پرشکوه تر از قبل
کتاب را می بندم، چایم سرد شده است
پنجره را باز می کنم، ماشینی از دور در کوچه نمایان می شود با پرچم های ایران برافراشته
هنوز زنده اند سربازان ایران؛ زنده تر از همیشه
نم باران زده است، بوی آب و خاک...
با تمام وجود آن را استشمام که نه، زندگی می کنم، و زنده می شوم
ای به فدای این آب و خاک
پرچمت همیشه برافراشته
برای همیشه با تو می مانم، منم سرباز ایران