به گزارش پایگاه خبری موزه سینمای ایران، محمد فوقانی نوشته است : ایران برایم شبیه نماییست که نورش را نمیشود طراحی کرد وساخت؛ فقط می توان دید و لذت برد.
سرزمینی که صدای پای صبحهایش با بوی نان و خاک بارانخورده گره میخورد و عصرهایش رنگی دارد که در هیچ نرمافزاری و تکنولوژی پیدا نمیشود.
اینجا، عشق در سکوت خانهها جریان دارد' سکوتی پر معنا؛ در دستهایی که سالها کار کردهاند؛ در چشمانی که هزار داستان نگفته را به امانت نگه داشتهاند.
گاهی احساس میکنم هرچقدر از این خاک دور شوم، باز یک ریسمان نازک و نامرئی از پشت قلبم مرا به جایی وصل میکند که اولین بار آموختم نور چه معنایی دارد و نور است که به همه چیز در جهان هویت می دهد.
ایران برایم یک سرزمین نیست؛ یک خاطرهبرداشت بلند است، پلانهایی پشت سر هم:کوچههای سراسر از خاطره که صدا را آرامتر میکند، جادههایی که مثل یک لانگ شات نفسگیر ادامه دارند، آدمهایی که وقتی لبخند میزنند، انگار کلّ کادر روشنتر میشود.
من از مادری حرف میزنم که تنها به اندازهی سهم کوچک خودم دوستش دارم. دوست داشتنش نه مثل یک شعار، بلکه همانند همان نوریست از جنس خداوند که بیخبر میتابد و معجزه می کند؛ شبیه دستی که در تاریکی آرام روی شانهات مینشیند و در گوشت زمزمه می کند :...اینجا خانه توست...