به گزارش پایگاه خبری موزه سینمای ایران، سیدرضا صافی نوشته است : بعضی وقتها احساس میکنم ما ایرانیها توی تنظیمات مغزیمون یه دکمه بازگشت به تنظیمات کارخانه (Reset Factory) داریم! چطور؟ حالا میگم:
یادمه پونزده ساله بودم و هنوز پشت لبم سبز نشده بود. سال ۶۶ بود و اوج جنگ! اونروزها چندتا از همکلاسیهام رفته بودن جبهه و چند تا از رفقای هم محلهایمون هم شهید شده بودن. مرتباً اخبار جبهه و جنگ به شهر میرسید... تا اینکه یه روز حس کردم که انگار یه دکمه توی مغزم فعال شده و دیگه پسربچه نیستم! منم باید میرفتم جبهه..! و رفتم...
سال۷۶ بود و آخرین مرحله بازیهای مقدماتی جام جهانی. در دقایق پایانی بازی فوتبال ایران و استرالیا، و زمانی که هیچ شانسی برای تیم ایران وجود نداشت، ناگهان همه چیز تغییر کرد و ورق برگشت و سوت پایان با پیروزی تیم ایران به صدا در اومد! دکمه فشرده شد و حالم شبیه دهسال قبل چرخید! احساس کردم که دیگه نمیتونم توی خونه بمونم! باید میزدم به خیابون و با دریایِ شادیِ مردم یکی میشدم..! و شدم...
همین چند روز پیش بود که صبح با یه پیام از خواب پریدم: «...امام خامنهای به شهادت رسید..!» سرم سنگین شد و صدای زنگ تو گوشم پیچید..! هنوز به خودم نیومده بودم که باز خبر اومد: «۱۶۸دختربچه مینابی در مدرسه به شهادت رسیدند..» جنگ لعنتی با نامردیِ تموم شروع شده بود: بوم! بوم! بوم! ایندفعه زمانی به خودم اومدم که دیدم وسط جمعیت و توی میدونم... هزاران هزار همشهری و هموطن بودیم و میخواستیم فدای ایرانمون بشیم. زن و مرد، با ریش و بیریش، با حجاب و کمحجاب. حتی مخالف و موافق.. بعضیا دیرتر، بعضیا زودتر ولی همه دکمههاشون فعال شده بود! همه با هم به تنظیمات اولیه کارخانه برگشته بودیم: «جانم فدای ایران!»